






خواندن برای عموم آزاد







باز اتفاق افتاد. عجب افکار سمجی! حرف های معلم را اصلا نمی شنیدم، حتی یک کلمه! فقط گاهی حرف های مهسا که حالم را جویا می شد را می شنیدم و با یکی از آن لبخند هایی که آدم بزرگ ها می زنند پاسخش را می دادم. جدا که افکار سمجی دارم! فکر کنم جز درس به همه چیز فکر می کردم. ایدز، سبز، پاک کن، سیم پیچ، فوتبال، فاطمه، علیرضا و تو! به تو که رسیدم دیگر از ذهنم خارج نشدی. افکار شیرینی بودند. به یاد آن تابستان داغی افتادم که لحظه، لحظه اش را در جوار هم گذراندیم. شیرین مثل قند بود و حتی بهتر، مثل طعم ...!
«دبستان که بودم، یک روز امتحان املا داشتیم و بغل دستی من کلمه ها را پس از معلم تکرار می کرد و می نوشت. من آن امتحان که امتحان ترم اصلی بود را 19 گرفتم.»؛ با این حرف مهسا در پس زمینه افکارم هر دو خندیدیم اما نمی دانم چرا! اصلا نمی دانم از جمله اش خنده ام گرفت یا از چیز دیگری. به یاد آن روز هایی افتادم که با هم به مسخره ترین حرف های همدیگر می خندیدیم. چه سرخوش بودیم!
الآن 5 روز و 4 ساعت است که نه تو را دیده ام و نه صدایت را شنیده ام. آن شب ها که می گفتی از دلتنگی برایم گریه می کرده ای، و تمام تسکین دادن های خودم را به یاد دارم. اما هیچ وقت آن طور که باید با تو همدردی نکردم. هیچ وقت باور نکردم برایم گریه کرده باشی. می دانستم روزی سردی ام تو را آزار می دهد. می دانستم روزی می روی که برنگردی. به تو گفته بودم،... ، به تو گفته بودم، از همان اول، که من سنگدلم و لیاقت محبت ندارم. گرچه آخرین بار چیزی نگفتی که بفهمم از من ناراحتی اما حسش می کنم! یادت می آید چقدر به حس من ایمان داشتی؟
آن روز که رفتی را ... چقدر سخت است بگویم چه شد...! آن روز که رفتی به من نزدیک نر از همیشه بودی. روی نیمکت پارک نزدیک خانه تان نشسته بودم، و تو سرت روی پایم بود و دراز کشیده بودی. تو آسمان را نگاه می کردی و من تو را نگاه می کردم، که ناگهان تمام تنت سرد شد. دیگر نبودی. کرکره چشمانت را پایین کشیدم. دکان جواهر فروشی چشمانت دیگر برای همیشه تعطیل شده بود. کت ابریشمی که روز تولدم به من داده بودی روی صورتت انداختم، هر طور بود بغلت کردم و تو را تا خانه بردم. صدای شیون مادرت هنوز در گوشم می پیچد.
آنچه می نویسم قرار بود شعری برای سنگ قبرت باشد. پدرت دو روز پس از رفتنت این را از من خواست. یادت می آید؟ پدرت را خیلی دوست داشتی. پدر مهربانی داری، مرا مثل دخترش دوست دارد، مثل تو. تو! کجایی تو؟ الآن کجایی؟ کجای بهشت هستی؟ وای! باز هم خاطره ای به یاد آوردم! روزی به من گفتی اگر نبودی و خواستم با تو حرف بزنم آن را روی کاغذ بنویسم. از کجا می دانستی روزی نخواهی بود؟ از کجا...؟ این که سوال پرسیدن ندارد. آه چقدر من احمقم! هیچ وقت نفهمیدم که تو از همان اول همه چیز را می دانستی. همه چیز را.
صدای جنگ پدر و مادر از اتاقشان شنیده می شد. هر چه سعی می کردم درس بخوانم نمی شد، نه فقط به دلیل سر و صدا. در اتاقم روی تخت دراز کشیده بودم و سقف سفید را نگاه می کردم. بسیار مصمم بودم، کتاب را کنار گذاشتم، بر خواستم که از اتاق خارج شوم. لحظه ای دیگر ملکه ی درون آینه را تماشا کردم، بر چشمانش دستی کشیدم و خارج شدم. قدم هایم استوار بودند. مدت ها بود می خواستم انجامش دهم، فقط در چگونگی انجامش مانده بودم که این ایده ی بی نظیر به ذهنم رسید. به سوی اتاقشان رفتم. در باز بود و داخل شدم، فورا پیدایش کردم، چون سر جای همیشگی اش بود و به همان شکل قدیمی: نارنجی، با بویی تند و درون یک بطری. الکل صنعتی!
بدون معطلی راه بازگشت را پیش گرفتم، اما، ... آن دو معجزه بودند.... برای لحظه ای دعوایشان را متوقف کردند و هر دو نگاهی سرشار از محبت تحویلم دادند، و یک لبخند زیبا که شاید این آخرین باری بود که توفیق دیدنش نصیبم می شد. من اما بی احساس تر از همیشه خارج شدم و با خروجم دعوایشان دوباره بالا گرفت. روی تخت دراز کشیدم. شیشه الکل را برانداز می کردم. مرگ در دستانم بود. مرگ عزیز... آرزوی همیشگی...
مادر که وارد اتاق شد رشته افکارم دست نخورده باقی ماند. او می گفت و می گفت و من هیچ نمی شنیدم به جز چند کلمه: جان مادرت درس بخوان. بعد دستش را جلو آورد و چند ثانیه ای طول کشید تا فهمیدم که باید دستش را بفشارم. دستش را محکم و به گرمی فشردم، بوسه ای بر گونه ام زد و رفت... و رشته افکار عزیزم کماکان سالم بود. خیره به در ماندم.
راستی! چه شد که مرگ عزیز شد؟ چه شد که بطری الکل همدم گرامی شد؟ دعوای پدر و مادر؟ مردن الکس؟ نمره های افتضاح مدرسه؟ شاید! به نظر کافی می رسند. آیا واقعا جراتش را دارم؟ آیا این بار سرانجام دنیا را ترک می کنم؟
کاش با الکس مرده بودم. حالا می توانستیم با هم باشیم. الکس، الکس، الکس،... اگر الکس بود چه می کرد؟ اگر الکس بود چه می کردم؟ آیا واقعا زندگی ام فرق می کرد؟ راستش نه! من برای الکس زندگی نکردم. برای هر که رفته و هر چه نابود شده زندگی نمی کردم. من همیشه برای فردا، برای امید و آزادی زندگی کرده ام. برای نگاه مادر، برای عشق پدر، برای آن پادشاهی که روزی ملکه خود را پیدا خواهد کرد، برای محبت های همکلاسی های عزیز که با قطره اشکی مرا در آغوش می گیرند، برای خواهرم، یار قدیمی، برای دنیا، برای خورشید که بار دیگر برای من لبخند خواهد زد. من دنیا را دوست دارم! برای همین است که باقی مانده ام.
در شیشه الکل در دستم باز بود. نگاهش که کردم از فرط وحشت از دستم رها شد و الکل روی زمین ریخت. الکل کل اتاق را فراگرفت. بگذار برود... بلکه یک بار برای همیشه فضای تاریک این اتاق را با تمام افکار درونش ضدعفونی کند... بلکه این آخرین باری باشد که مرگ عزیز می شود.



خوشحالیم که رودخانه باز شده اما اگر مسئولین کمی تلاش می کردند تا پیش از باز شدن آن این آشغال ها از کف آن جمع می شد خیلی بهتر بود.






به مناسبت ۱۳ آبان بعد از اینکه همه مان سرما هایمان را خوردیم دوباره بهمان سرما خوراندند و یک هفته تعطیلمان کردند.
۱۳ آبان همه برای ایران

هرگز فکرش رو نمی کردم که با شروع شدم ماه مهر انقدر سرم شلوغ بشه و حتی وقت نکنم به وبلاگ جونم سر بزنم. جای شما خالی تو این مدتی که نبودم بلایی که ازش می ترسیدم سرم اومد و آنفلوآنزای خوکی هم گرفتم. اگر می پرسید زنده ام یا نه باید بگم متاسفانه بله! اگر از من بخواید در موردش بشنوید می گم که خیلی از آنفلوآنزای عادی شدید تره اما کافیه مثل آنفلوآنزای عادی از چیزا و کارایی که خودتونم می دونین پرهیز کنین. بهنود شجاعی که مرد و یه سری رو هم به اعدام محمکوم کردند اما من هنوز هستم. خوشحالم که یه مدت نبودم با مزخرفاتم اذیتتون کنم اما باید نوید بدم که برگشتم و می خوام بمونم. این وبلاگ هر بلایی سرش بیاد... وبلاگ خاطرات روزانه بشه یا فوتوبلاگ ... هر چی بشه بازم می مونه. امیدوارم باشم که باشه.
دکتر محمود احمدی نژاد(رئیس جمهور جمهوری اسلامی ایران): مرگ بر آمریکا ... مرگ بر انگلیس... مرگ بر اسرائیل ... مرگ بر اسرائیل... مرگ بر اسرائیل... مرگ بر اسرا... تبریک یا عدم تبریک کشور های غربی برای ما اهمیتی ندارد...